کرم شب تاب
روز قسمت بود.خدا هستی را قسمت می کرد.خدا گفت:چیزی از من بخواهید.هر چه که باشد شما را خواهم داد.سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.
وهر که آمد چیزی خواست.یکی بالی برای پریدن ودیگری پایی برای دویدن.یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز.یکی دریا را انتخاب کرد ویکی آسمان را.
در این میان کرمی کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم.نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ.نه بالی ونه پایی نه آسمان و نه دریا.تنها کمی از خودت را به من بده.
وخدا کمی به او نور داد.
نام او کرم شب تاب شد.
خدا گفت:آن که نوری با خود دارد بزرگ است حتی اگر به قدرذره ای باشد.تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.
و رو به دیگران گفت:کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست.زیرا که ازخدا
جز خدا نباید خواست.
حالا هزاران سال است که او بر دامن هستی می تابد.وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.

خدا جونم میگه...
در بی کرانه های نور...در افق نوظهور...در دریای پرشر و شور...در قرآن و انجیل و تورات و در زبور...در گرمیه غرور...در سردی قبور...در جامی از بلور...در رویا های دوره دور...در شادی و سرور...در غیبت و حضور...در خاطرات بی مرور...در ثروتی از کرور...در فقری از جبر و زور...در ظلمت...ستم و جور...در سایه های بور...
"تنها به یاد من باش که جز من یاری رسانی از برای تو نیست...ای بنده من..."

گفتند: با دميدن هلال رمضان؛ديگر از فجرتا شفق هيچ مخور و هيچ مياشام.
چرا نگفتند: دهان به هر چه پليدي است بايد بست و چشم را از هر چه نا پاك بايد دور كرد و گوش را بر آن چه نارواست بايد فرو بست؟
گفتند : شباهنگام بر سر سفره افطار بنشين و روزه ات را بگشا.
كسي نگفت: نگران گرسنگاني باش كه سفره آنها خالي است و فردايشان به روشني همين شام سياه. كسي نگفت در انديشه گرسنگاني باش كه يا به جرعه آبي روزه مي گشاينديا با تكه اي نان.
گفتند: قرآن راتقسيم كن و هر روز جزيي از آن بخوان و رمضان را با ختمي از قرآن ختم كن.
چه كسي گفت: كاش تنها در يك آيه اش بينديشي يا يك آيه اش را به كار نبري.
گفتند : رمضان آغشته به نام علي است پس دوستدار علي باش .
نگفتند : به شب هاي رمضاني او تاملي كن كه انبان به دوش به سراغ يتيمان و مسكينان مي رفت.
گفتند : در شام شهادت علي جامه سياه برتن كن و سوگوار او باش.
بايد مي گفتند: از او بياموز كه چگونه زيست و چگونه پاس حقيقت را داشت و هرگز آن را در مذبح مصلحت قرباني نكرد.
گفتند : يكي دو شبي را بيدار باش و احيا بدار.
چرا نگفتند: تنها بيداري چشم ها كار ساز نيست.انديشناك بيداري انديشه ات باش كه در خواب چندين ساله فرو غلتيده است.
گفتند : در شب هاي قدر قرآن به سر گير و خدا را صدا كن
كاش مي گفتند: هشداركه آنچه در همه سال مي كني قرآن به زير پا نهادن است.
گفتند : رمضان را با جشن عيد فطر پايان بخش.
نگفتند: فطر عيد آناني است كه جان را در زلال رمضان شست و شو مي دهند، نه آنان كه رمضان تنها بر آشيان نشانه تغيير زمان و گستردن سفره هاي غذاست.
اينك ماييم و گفته ها و نگفته ها.
آنچه گفتند،بايد مي گفتند،اما هر آن چه بايد را چه كسي خواهد گفت.
به نام آفریننده ی ستاره ای تنها بر آسمان مهتابی دل
سلام به تنهایی
یه جاده ی یه طرفه
شب بود و تاریکی لباس تیره وسیه خود را بر همه جا گسترانده بود و هیچ چیز جز خط سفید جاده به چشم نمی خورد وصدای تاریکی از دور ها به گوش می رسد من بودم و دریایی از ترس و اشک های بسته به گونه هایم .هوا سرد بود که از شدت سرما زمین هم می لرزید من بودم با یک خیابان یک طرفه وبدون هیچ ماشین ومسافری .مانده بودم به کدام طرف حرکت کنم تا در این دریای ترس ووحشت غرق نشوم .دریایی که ساحل نداشت.منتظر سحر بودم ولی انگار جای تاریکی شب گرم گرم بود وتصمیم به رفتن نداشت .با هزاران بدبختی به راه خود ادامه می دادم خیلی گرسنه ام بود چند تکه نان خشک درکوله پشتی ام بود بغچه ام را باز کردم چند تکه ای از نان خوردم و به راه خود ادامه دادم آنقدر رفتم تا دیگر حتی خط سفید جاده نیز از چشمم محو شدوتنها چیزی که به من دلخوشی می داد همان خط سفید جاده ها بود .دیگر از روشنایی دلم سرد شده بودوبین یک جاده ی یک طرفه که اطراف آن را برای کاشتن خار شخم زده بودند مانده بودم کم کم ازاین دنیا هم دلسرد شده بودم صدای گرگ ها از دور آزارم می داد و با خود می گفتم نه بابا آخر تاریکی روشنایی است . چشم به آسمان دوختم با چشمک مهتاب خانم دلم به امید آمده بود که همان جا خوابم بردودر خواب گلی را دیدم که داشت اشک شوق می ریخت گفتم دلیلش چیست گفت روزی پژمرده ی پژمرده بودم هر روز هزاران بار آرزو مرگ می کردم فهمیدم که حال وروز آن بهتر از حال وروزمن نیست و میگفت حالا حداقل امیدی به آینده دارم از خواب بیدار شدم وبه دلخوشی حرف گل دوباره به راه خود ادامه دادم از آن دورها نوری به چشمم رسید گویی آمده بود تا مرا با خود به روشنایی ببرد بغض گلویم شکست و کوله پشتی پر از ترس وواهمه را بر زمین انداختم همانند آن گل اشک شوق ریختم.
![]()
رهگذر
آن شب در میان پایکوبی قطرات باران تنها بودم و به نقطه ای که قطره ها عادت کرده بودند از هم سبقت بگیرند خیره شده بودم.
صدایم در سرگردانی چشمانم گمشده بود.
ناگهان رهگذری نور مهتاب را به خود جلب کرد!
رهگذر گویی می دانست چگونه تنهایی اش را بفروشد.
او سکوت بود ومن با تمام وجودم فریاد.
رهگذر هر شب از انجا می گذشت و چشمان بهت زده ی من قدم هایش را می شمرد تا صدایم به سکوتش نزدیک شود.ولی منی که صدا بودم چرا دیوانه وار به دنبال سکوت می گشتم.
تنها می توانستم خود را خاموش کنم تا با او یکی شوم.
همیشه می پنداشتم که رهگذر به دنبال رود خانه آست.
ولی نمی دانستم که رهگذر تنها یک رهگذر است.

آه...
آه می کشد
ضمیر ناگهان من!
شعر می شود
تمام غصٌه های من!
ناله می شود
صدای ناشنیده ام!
خسته از تمام
روز های بی بهار
گریه می شود
تمام خنده های من
اشک در کرانه دلم
موج می زند!
مرگ بر نگاه خسته ام
خنده می کند!
می کشد مرا کنار ساحل
این دلم
غرق می شوم
میان غم
"آه از این دلم
آه از این دلم"
آه از این
نگاه خسته ای
که مُرد
آه ازین
غروب بی طلوع
آه ازین
خزان بی بهار
آه می کشم
یا که نه
آه می کشد
صدای او
درون من
لحظه ها
یکی یکی
چو آه
می گریزد از میان دستهای من
من چون او
برای لحظه های مانده
آه می کشم
شعر من
بمان!
با تو آه می کشم
شعر من
مرو!
آه من
بمان!!!!!
![]()
وچقدر تنها
من وتنهایی ام
آسمان هم دیگر جایی برای من ندارد
سیاهی های شب هم دیگر
پناهگاهی برای هق هق تنهایی ام نیست
باران هم دیگر می باردکه
شاید...
تازه شود این جان خسته و در مانده ام
آه افسوس!...
دیگر باد هم به دیدارم نمی آید
که شاید غصه هایم را با غبارش همراه سازم
دیگر دارکوب خاطرات هم نمی کوبد بر دیواره قلبم
که شاید مرهمی باشد برای پیشه تنهایی ام...افسوس!!!!!

کاش می شد سرزمین عشق را
در میان گامها تقسیم کرد
کاش می شد با نگاه شاپرک
عشق را بر آسمان تفهیم کرد
کاش می شد با دو چشم عاطفه
قلب سرد آسمان را ناز کرد
کاش می شد با پری ازبرگ یاس
تا طلوع سرخ گل پرواز کرد
کاش می شد با نسیم شامگاه
برگ زرد یاس ها را رنگ کرد
کاش می شد با خزان قلبها
مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد
کاش میشد در سکوت دشت شب
ناله غمگین باران را شنید
بعد دست قطره هایش را گرفت
تا بهار آرزوها پر کشید
کاش می شد مثل یک حس لطیف
لابه لای آسمان پر نور شد
کاش می شد چادر شب را کشید
از نقاب شوم ظلمت دور شد
کاش می شد از میان ژاله ها
جرعه ای از مهربانی را چشید
در جواب خوب ها جان هدیه داد
سختی و نا مهربانی را ندید
کاش میشد با محبت خانه ساخت
یک اطاقش رابه مرواریدداد
کاش می شد آسمان مهر را
خانه کرد و به گل خورشید داد
کاش می شد که دلی را شاد کرد
برلب خشکیده ای یک غنچه کاشت
کاش میشد در ستاره غرق بود
در نگاهش عاشقانه تاب خورد
کاش می شد مثل قو های سپید
از لب دریای مهرش آب خورد
کاش می شد جای اشعار بلند
بیت ها را ساده و زیبا کنم
کاش می شد برگ برگ بیت را
سرخ تر از واژه رویا کنم
کاش میشد با کلامی سرخ وسبز
یک دل غمدیده را تسکین دهم
کاش می شد با تمام حرف ها
یک دریچه به صفا را واکنم
کاش میشد در نهایت راه عشق
آن گل گم گشته را پیدا کنم
رنگ خدا
پسرک جلو آمد.پیرمرد خندید.از قیافش معلوم بود خیلی کنجکاو است.آستین پیرمرد را کشید:
-آسمان چه رنگی است؟
-آسمان؟آبی است.مثل قلب بچه ها.مثل چشم های تو...
-مثل چشم هایم؟...
سال ها می گذشت.پسرک هرروز می آمد وسوال تازه ای می کردوپیرمرد پاسخش را می داد.پسر بزرگتر شد وپیر مرد پیرتر.حالا پسرک خیلی چیزها می دانست.می دانست آسمان آبی است،خورشید زرد است،پاییز نارنجی،بهار سبز،ابرسفید،محبت نیلی ودوستی صورتی است.اما هنوز چیزی باقی مانده بود.باید می فهمید.اما پیرمرد این آخری ها نمی توانست حرف بزند.
-آخرین سوال ...به این سوالم جواب بده.
پیرمرد فقط سرفه می کرد.
-خواهش می کنم بگو...بگو خدا چه رنگی است؟
سرفه پیرمرد شدت گرفت.از شدت سرفه روی رختخوابش افتاد.پسرک دستش را گرفت.پیرمرد دست پسرک را فشرد آن را باتمام نیرو بلند کرد و روی قلب پسر گذاشت.پسرک تپش قلب را حس کرد.پیرمرد دیگه سرفه نمی کرد.پسرک جواب آخرین سوالش را گرفته بود.

کس به خانه ام سری نمی زند
دست ضربه بر دری نمی زند
میله های این قفس چه محکم اند
قلب من دگر پری نمی زند
قافیه چه بی سخاوت است،حیف!
لب به شعر آخری می زند
آفرین به غم! که جز نگاه من
سربه جای دیگری نمی زند
خدا نگهدار تا آپ بعدی![]()